منوچهر خان حكيم
54
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
مقوّى دل است . آنگه يك دست خود را بر يك طرف او و دست ديگر را بدان طرف و يك پاى خود را بر اين طرف و يك پاى خود را بدان طرف آن نازنين گذاشت كه او را ببوسد . چون بستر حرير بسيار نرم بود ، رعشه نيز در دست و پاى محمّد افتاده كه دستش از پيش و پايش از عقب بدر رفت . محمد بر روى آن نازنين [ افتاد ] . دختر نعره زد كه مگر دزدى ؟ محمد گفت : دزد تويى كه دل مرا برده و مرا در طلب خود بيقرار و بىآرام كرده [ اى ] . پس دختر چشم گشود و گفت : اى خواجهزاده ! به چه كارآمده [ اى ] ؟ محمد گفت : آمدهام كه جواهرهاى خود را قيمت بگيرم . روحافزا خنديد و بغل گشود و مانند جان خود او را در بغل گرفت كه مويى نمىگنجيد . بازار شفتالو فروشى رواج يافت . بعد از آن ، دختر ، صراحى مى در ميان آورده ، به يكديگر به مى خوردن مشغول شدند تا وقتى كه خروس سحرى به جلوه درآمد . محمد از پيش آن نازنين برخاست كه به منزل خود رود . روحافزا گريان شد و گفت : اى دلاور ! من بعد از صبح تا وقت شام در پيش پدرم باش و از شب تا به صبح نزد من بيا . محمّد گفت : به ديده منّت دارم . پس محمد او را وداع كرده ، متوجه حجرهء خود شد . چون به منزل رسيد ، ديد كه خواجه در خواب است . پس اسباب شبروى را از خود دور كرده به استراحت مشغول شد و چون صبح دميد ، برخاسته به طاعت پروردگار قيام نمودند . چون فارغ شدند به بارگاه جمشيد رفتند . القصّه ، تا مدت يك ماه بدين قرار بودند كه محمد روز تا شب در نزد جمشيد بود و از غروب تا صبح در نزد دختر او . اما روزى محمد و خواجه بهرام در پيش جمشيد نشسته بودند كه قاصد سبكتكين رسيده ، نامهاى آورد كه مضمون نامه اين بود كه اسكندر تاخت به مرزوبوم تركستان آورده است ، البته با خود لشكر برداشته بيا و يا پسرت را بفرست . چون قيماس خان بر مضمون نامه اطلاع يافت ، شراب بسيار خورده بود و كيف شراب بر سرش بود ، گفت : همين امروز مىروم ، هرچند پدرش و بزرگان گفتند كه امشب در منزل خود توقف نما ، قيماس قبول نكرد . پس جمشيد اشاره نمود تا سان لشكر بديدند و مركب قيماس خان را حاضر و اركان دولت همه به اتفاق جمشيد بيرون آمدند و قيماس خان را روانه نمايند . قيماس خان از بس كه مست بود ، نمىتوانست كه بيرون آيد و